تبليغاتX
جوک و اس ام اس
جک,جوک,جوک جدید,جوک ترکی,جوک رشتی,جوک قزوینی,اس ام اس جدید,اس ام اس عاشقانه
 داستان کوتاه جالب
طنز: از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است. وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه: ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 وبلاگ جدید

از این پس به این وبلاگ ها مراجعه کنید


وبلاگ عکس

وبلاگ عکس 2


وبلاگ عکس

وبلاگ عکس ماشین

وبلاگ خرید اینترنتی

|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 عکس

عکس

|+| نوشته شده توسط حسن در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 سایت های برتر دنیا رو بشناسید از لحاظ PAGE RANK



Sitio webPageRank
www.google.comMi PageRank
google.comMi PageRank
www.sun.comMi PageRank
www.yahoo.comMi PageRank
www.php.netMi PageRank
www.nasa.govMi PageRank
www.microsoft.comMi PageRank
www.elmundo.esMi PageRank
yahoo.comMi PageRank
youtube.comMi PageRank
wikipedia.orgMi PageRank
wordpress.comMi PageRank
www.facebook.comMi PageRank
www.youtube.com/Mi PageRank
www.technorati.comMi PageRank
elmundo.esMi PageRank
hotmail.comMi PageRank
www.facebook.com/profile.phpMi PageRank
www.congreso.gob.pe/Mi PageRank
www.ibm.comMi PageRank
www.google.cl/Mi PageRank
www.telefonica.esMi PageRank
google.clMi PageRank
es.wikipedia.orgMi PageRank
es.wikipedia.orgMi PageRank
www.elpais.es/Mi PageRank
www.parallels.comMi PageRank
www.orkut.comMi PageRank
www.blogger.comMi PageRank
lonelyplanet.comMi PageRank
elcomercio.com.peMi PageRank
www.spiegel.deMi PageRank
www.lanacion.comMi PageRank
www.ebay.comMi PageRank
www.clarin.comMi PageRank
www.google.esMi PageRank
www.effectivebrand.comMi PageRank
www.elpais.esMi PageRank
www.ugr.esMi PageRank
www.islamweb.netMi PageRank
www.elcorteingles.esMi PageRank
www.as.comMi PageRank
www.google.com.arMi PageRank
www.vlex.comMi PageRank
www.islamway.comMi PageRank
www.dar-alifta.orgMi PageRank
www.islamicfinder.orgMi PageRank
www.paginasamarillas.esMi PageRank
www.tripadvisor.comMi PageRank
www.tripadvisor.com/Mi PageRank
|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 بهترین جوک جهان را انجمن پيشبرد علم انتخاب کرد

بهترین جوک جهان را انجمن پيشبرد علم انتخاب کرد فکر میکنید بهترین جوک جهان چیه

بهترين جوك جهان انتخاب شد.اين جوك در بزرگترين طرح علمي پيرامون طنز انتخاب شده است قضيه از اين قرار است كه انجمن پيشبرد علم از كاربران اينترنت در سراسر جهان درخواست كرده بود كه بامزه ترين جوكي كه شنيده اند را برايش ارسال كنند. به گزارش رويتر 2 ميليون تن نظر دادند، اين نظرات مشتمل بر چهل هزار جوك شد و جوك ها از هفتاد كشور جهان براي اين انجمن ارسال شد. نتيجه انتخابات اين جوك بود:


دو شكارچي در جنگل بر روي درختها كمين كرده بودند. يكي از آنها از درخت سقوط كرد. شكارچي دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ، نفس نمي كشد و چشمانش باز و خيره مانده است.
او با موبايل با يك مركز اورژانس تماس مي گيرد و به فردي كه گوشي را برمي دارد مي گويد:
فكر مي كنم دوست من مرده است ، چكار بايد بكنم؟
طرف مقابل به آرامي مي گويد:
دلواپس نباش.
من مي توانم به تو كمك كنم.
ابتدا بايد مطمئن شويم كه مرده است
بعد از سكوتي كه حكمفرما مي شود صداي يك گلوله به گوش مي رسد. شكارچي دوم دوباره گوشي را برمي دارد و مي گويد: بسيار خب ، حالا چه كار بايد بكنم؟!

گورپال گوسال 31 ساله روان شناس برنده اين رقابت شد

منبع :http://www.persiajok.com/content/view/825/47/

|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 یه داستان .... که البته راسته ...
  یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا
یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون
شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را
حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس
کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال
بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر
میکرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت
کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود،
تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و
رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته
شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته
شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود
تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای
پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس
نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه
فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگتر بسازند.
اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال
معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که
هزاران هزار دلار ارزش داشت.
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او
حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.
اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک
به دست آنها میرسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن
زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات
بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر
ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال
هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که
صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد
که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک
ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ
حیرت انگیزی
را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول
که نویسنده
کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد.
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57
سنت انجام دهد.

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش
آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که
همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ
سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از
دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم
بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو،
شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از
: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد
نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن
یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی
زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این
دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می
توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی
که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و
قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را
دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد
گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان
فکر می کنند!"


روزی مردی ثروتمند در اتوموبیل مجلل و گران قیمتش مشغول رانندگی بود که ناگهان
دید از میان دو اتومبیل پارک شده پسر بچه ای بیرون پرید و ناگهان پاره آجری که
در دست داشت ، کوبید به ماشین او .
او نیز با عصبانیت تمام ماشین را متوقف کرد و رفت سر وقت پسر بچه .
تا به او رسید دید پسرک گریان کنان گوشه پیاده رو را نشان می دهد و در آنجا
مشاهده کرد که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دارش بر زمین افتاده و او کمک می
خواهد ولی ظاهرا چاره ای جز آن کار برای جلب توجه و مساعدت از دیگران نداشته
است ، مرد بسیار متاثر شد و پس از کمک سوار اتومبیلش شد و به راهش ادامه داد
......
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما از
پاره آجر یا سنگ استفاده کنند ، خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می
زند ، اما بعضی وقت ها که ما گوش شنوا نداریم ، ممکن است اونهم بخاطر خودمان از
پاره آجر استفاده کند ....
بقول بزرگی خدا اول قبض جریمه می فرستد ،بعد اگه توجهی نکردی


|+| نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 یه داستان خیلی اموزنده حتما تا تهش رو بخونید

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
..
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
قفط یه یخورده شوخی کردم بخشید.! 

|+| نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 انواع عشق (عشقهای مختلفی داریم از جمله عشق سنتی 2.عشق مایه داری 3.عشق دانشگاهی 4.عشق جوادی 5.عشق


 بازم سلا م به شم دوستای گلم  
خوب این مطلب می پردازه به اینکه چجوری یه عشق شروع وادمه پیدا می کنه و نوع اون رو به ما نشون و شرایطش رو با طنز تحلیل می کنه خوب دقت کنید ببینید شما چجوری عاشق می شید اگر دوست داشتید نظراتتون رو هم واسم بذارید

به نظر شما همه ی عشق و عاشقیا یه جور شروع میشن؟ اصلآ چه جوری شروع میشن؟

اصلآ می دونید چند نوع عشق داریم؟

به نظر من 6 نوع عشق داریم:

 

1.عشق سنتی

2.عشق مایه داری

3.عشق دانشگاهی

4.عشق جوادی

5.عشق بوتیکی

6.عشق اینترنتی


 

خوب حالا بریم سراغ تجزیه وتحلیل اینا
 

**********************************************
 

 عشق سنتی

 

محل اشنایی: مراسم عقد کنان پس از جاری شدن صیغه ی عقد

 

وسایل ارتباطی: پدر و مادر، خواهر و برادر، خاله و عمه و هر کس دیگری که بتواند سلامت ارتباط طرفین را تضمین کند

 

عوامل تحکیم کننده: تفاهم والدین، ردیف بودن کار و کاسبی، وضع بازار

 

عوامل بازدارنده: عدم تفاهم ایدئولوژیک دو خانواده باهم، سیاست های بین المللی، دخالت های خارجی، پرو پیمان نبودن حساب بانکی یکی از طرفین

 

وسایل نقلیه: بنز 280مدل1973، پاترول 4در، بیوک

 

وصف حال: «انتخابی مطمئن با ضمانت»


 

****************************************************************


 

عشق مایه داری

 

محل اشنایی: کافی شاپ، کافی نت، بستنی فروشی اکبر مشتی، کبابی اصغر جوجه، لبو فروش سر پل تجریش، مجمع عمومی خاله زنک های مقیم کشور

 

وسایل ارتباطی: sms، درج اگهی بودار و اینا در مطبوعات

 

عوامل تحکیم کننده: اپارتمان، اعطای صمیمانه ی حق طلاق و دیگر حقوق طبیعی به طرف، حمایت بیش از حد

 

عوامل بازدارنده: داشتن عقل، نداشتن پول

 

وسایل نقلیه: بنز الگانس، هواپیمای چارتز، کشتی تایتانیک

 

وصف حال: درد عشقی کشیده ام که مپرس

 زهر ماری چشیده ام که مپرس

 در جهان گشته ام و اخر کار 

 عفریته ای برگزیده ام که مپرس


 

***************************************************************


 

عشق دانشگاهی

 

محل اشنایی : کلاس، ازمایشگاه، خیابان های اطراف دانشگاه، دفتر  ثبت نام اردو و اینا

 

وسایل ارتباطی: جزوه، کتاب، و باز هم جزوه با درج یک سری اعداد و ارقام خاص

 

عوامل تحکیم کننده: انجام تحقیقات مشترک، گرفتن پروژه های مشترک، انجام کارای احمقانه ی مشترک، تقلب های دو نفره، درس خواندن مشترک

 

عوامل بازدارنده: وجود جو خفن در دانشگاه، دانشجو ی ممتاز بودن طرف و تمایل طرف به حضور در مقاطع بالاتر، دودره بودن طرف

 

وسایل نقلیه: تاکسی های خطدار، مترو، ماشین قرضی

 

وصف حال: یار دبستانی من

 با من و همراه منی

 جزوه ی تو دست منه

 عشق منو اه منی


 

*************************************************************


 

عشق جوادی

 

محل اشنایی : صف نان، راه مدرسه، کوچه، بقالی محل

 

وسایل ارتباطی: بالکن، پنجره های نابجا،اون طرف خیابان،نامه

 

عوامل تحکیم کننده: نشان دادن عمق مرام و معرفت،رفتن به بدنسازی و پرورش اندام

پوشیدن تیشرت های عجق وجق، خریدن شکلات برای خواهر کوچیکه

 

عوامل بازدارنده: برادرهای بی شمار اما بی مرام و معرفت، پدر زحمت کش، داشتن علاقه به ادامه تحصیل، پسر خاله کچل و در عین حال زیگیل، پنجره های بسته

 

وسایل نقلیه: خط 11، مینی بوس، موتور دنده ای ترجیحآ با بوق گاوی،نیسان گاوی پدری

 

 

وصف حال: عشق فقط عشق لاتی 

 

 هفت ماه زندونیمو بدون ملاقاتی

 خیال نکن ما لاتیم بابا ما فقط خاطر خاطیم


 

*************************************************************


 

عشق اینترنتی:

 

محل اشنایی : chat room

 

وسایل ارتباطی: chat, off, pm, Email, cn

 

عوامل تحکیم کننده:فرستادن ایکن های عاشقانه و بوس های مکرر، فرستادن صفحه love،

 

عوامل بازدارنده: نداشتن مودم، در دسترس نبودن cn، نبود کارت، قطع بودن تلفن

 

وسایل نقلیه:تاکسی، ماشین دربست، ماشین بابا

 

وصف حال:  گلی گم کرده ام در باغ هستی

  خودت رو لوس نکن اون گل تو نیست

|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
  معنی به فارسی کلمه یا جمله اصلی اختصار در چت
اینها هم به امید اینکه دوستان از چت استفاده مفید ببرند و با غیر فارسی زبان ها راحت تر صحبت کنند 

به فکر تو هستمThinking Of You
TOY

تا دفعه بعد

Till Next Time
TNT

بعدا می بینمت
See You LaterSYL8TR


ب
ه زودی می بینمت
See You Soon

می بینمت
See You
CU

تا آنجایی که من می دانم

Az Far As I Know
AFAIK

به زودی
As Soon As Possible
ASAP

اه خدای من
Oh My God
OMG

فعلا میروم
Gone For Now
GFN



بعدا
Later
L8R

دعا کردن
Fingers Crossed
FC

زود جواب نامه را بده
Write Back Soon
WBS

جواب نامه را نده
Don't Write Back
DWB

برای مدت طولانی بی خبر بودن
Long Time No See
LTNS

الان بر میگردم
Be Right Back
BRB

زود بر میگردم
Be Back Soon
BBS

بعدا بر می گردم
Be Back Later
BBL

بعدا به تو می گویم
Talk To You Later
TTYL

از دیدن تو خوشحال شدم
Glad To See You
GTSY

از دیدن تو خوشحال شدم
Nice To See You
Nice 2 C U

دور از صفحه کلید
Away From Keyboard
AFK

موفق باشی
Good Luck
GL

فعلا خداحافظ
Ta Ta For Now
TTFN

خداحافظ

Bye Bye Now
BBN



متشکر
Thanks
TNX
 

خداحافظ
Bye For Now

 سلامHi There
 ht

حالت چطوره؟

How Are You
hru

چت را ترک کرده
has left the chat
poof

راستی

By The Way
 btw

از طرف دیگر

On The Other Hand
 toh

پیغام الکترونیکی
Email Message
emsg
رو در رو
Face to Face
F2F

متشکر از شما

Tank You
TY

در هر صورت
In Any Event
IAE

عجب . فهمیدم
Oh I See
OIC

فهمیدم
I See
IC

به نظر من
In My Oponion
IMO

متاسفم
I`m Sorry
IMS

برای همیشه دوستت دارم
Love You Foreve
LYF

دوستت دارم
Love Ya
LY

دوستت دارم
I Love You
ILY

جهت اطلاع تو
For Your Information
FYI

به بیان دیگر
In Othere Word
IOW

شوخی می کنم
Just Kidding
JK

پوزخند شیطانی
Evil Grin
EG

خنده شدید شیطانی
Big Evil Grin
BEG

خنده
Laugh
L

خندیدن با صدای بلند
Laugh Out Loud
LOL

لبخند
Smile
S

از خنده رو زمین غلط زدن
Rolling o­n Floor Laughing
ROFL

از خنده رو زمین غلط زدن
Rolls o­n The Floor Laughing
ROTFL

پیغام خصوصی
Private Message
PM


منبع : http://www.atighe.net
|+| نوشته شده توسط حسن در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 یه سری سوالات هوشی !!!!!!!!

 

سلام دوستان اینارو توی یه وبلاگ دیدم میدونم بعضی هاشو شنیدید ولی من خودم چند تایی شو نشنیده بودم وقشنگ بود بخونید دوست داشتید نظر هم بدید


4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده ای؟
برو پایین تر..


سوأل اول :
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000
تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
 
سوأل دوم:
.
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود

شاید اینو شنیده بودید ولی بعدیش هم یه نگاهی بندازید

سوأل سوم
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟



جواب: Nunu؟



نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.



بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا

باتشکر : http://sms4sms.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط حسن در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 
 
 
بالا