طنز: از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به
باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،درست و
حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست
دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي
بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه
داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از
روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف
مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه، "سرماي پيرزن كش" اومد!
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط
حسن در شنبه بیست و سوم آبان 1388
|