تبليغاتX
جوک و اس ام اس
جک,جوک,جوک جدید,جوک ترکی,جوک رشتی,جوک قزوینی,اس ام اس جدید,اس ام اس عاشقانه
 جک . اس ام اس هاس جدید جدید

از غضنفر می پرسن : نخست وزیر به انگلیسی چی می شه ؟

میگه : First And Under !


تست کنکور هنر:


 اولين هنري که پس از ديدن چهره آرايش کرده دختران امروزي به ذهن شما متبادر ميشود چيست؟

الف: مينياتور.

ب: صافکاري، بتونه کاري و نقاشي اتومبيل!!!!

ج: دوپينگ!!!!

د: من به ناموس مردم نگاه نميکنم


انسان ها مانند میخ هستند ، وقتی جهتشان را گم می کنند ، تاثیرشان را از دست می دهند و شروع به خم شدن می کنند .(به به این یکی به نظر من خیلی قشنگ بود )


از غضنفر می پرسن دوست داری چه جوری بمیری ؟

میگه مثل پدربزرگم در خواب و آرامش ؛ نه مثل مسافرهای اتوبوسش در ترس و وحشت !



یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به زنت کمک می کنی؟ زن ذلیل! می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه .


در زندگی افرادی وجو دارند كه مثل قطار شهربازی هستند ، از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جايی نمی رسی .(اینم واسه دفعه صدم )


غضنفر میره حج نه نماز می خوند ، نه طواف می كرد و نه . . .

ازش می پرسند : تو چرا هیچ کاری نمی کنی ؟

میگه : به ما گفتند همه چيز با كاروانه !


 

اگه از دوران مجردی لذت نميبری ازدواج کن !!

 

 

 اون وقت حتما از فکــــــــر کردن به دوران مجرديت لذت ميبری !

 

 

(( ضرب المثل چينی ))


غضنفر گاوداري داشته، مامور بهداشت مياد ميگه به گاوات غذا چي ميدي؟ غضنفر ميگه پهن، پشکل! يارو کلي جريمش ميکنه. سال بعد مياد ميگه چي ميدي به گاوات؟ غضنفر ميگه جوجه کباب، چلوکباب، پيتزا! يارو دوباره کلي جريمش ميکنه. سال بعد بازم مياد ميگه چي ميدي به گاوات؟ اين دفعه غضنفر ميگه والا اول صبح نفري هزار تومن بهشون ميدم برن هر چي دوست دارن بگيرن بخورن

به غضنفر میگن : چرا زن گرفتی ؟ میگه : دیدم هیچی نشدم لااقل داماد بشم !

اخيرا کشف کردند که حرف مورد علاقه ی دختر های ايرانی در زبان فارسی ( پ ) و ( خ ) می باشد ، مثلا : دوست دارند که ( پول ) ( خرج ) کنند . ( پسر) ( خر ) کنند . ( پدر ) ( خام ) کنند . ( پرايد ) ( خراب ) کنند . ( پيرمرد ) ها رو جيبشونو ( خالی ) کنند . ( پاسپورت ) بگيرند برن ( خارج) و . . .


با شرکت در گروه های هرمی و جمع آوری چند نفر زیرمجموعه متوجه خواهید شد که از خودتون خل تر هم وجود دارد و به آینده خوشبین خواهید شد ...


اگر مثل گاو گنده باشی ، می دوشنت ، اگر مثل خر قوی باشی ، بارت می كنند ، اگر مثل اسب دونده باشی ، سوارت می شوند . . . فقط از فهمیدن تو می ترسند .


|+| نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 یه داستان .... که البته راسته ...
  یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا
یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون
شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را
حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس
کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال
بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر
میکرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت
کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود،
تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و
رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته
شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته
شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود
تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای
پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس
نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه
فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگتر بسازند.
اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال
معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که
هزاران هزار دلار ارزش داشت.
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او
حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.
اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک
به دست آنها میرسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن
زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات
بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر
ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال
هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که
صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد
که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک
ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ
حیرت انگیزی
را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول
که نویسنده
کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد.
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57
سنت انجام دهد.

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش
آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که
همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ
سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از
دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم
بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو،
شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از
: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد
نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن
یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی
زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این
دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می
توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی
که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و
قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را
دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد
گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان
فکر می کنند!"


روزی مردی ثروتمند در اتوموبیل مجلل و گران قیمتش مشغول رانندگی بود که ناگهان
دید از میان دو اتومبیل پارک شده پسر بچه ای بیرون پرید و ناگهان پاره آجری که
در دست داشت ، کوبید به ماشین او .
او نیز با عصبانیت تمام ماشین را متوقف کرد و رفت سر وقت پسر بچه .
تا به او رسید دید پسرک گریان کنان گوشه پیاده رو را نشان می دهد و در آنجا
مشاهده کرد که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دارش بر زمین افتاده و او کمک می
خواهد ولی ظاهرا چاره ای جز آن کار برای جلب توجه و مساعدت از دیگران نداشته
است ، مرد بسیار متاثر شد و پس از کمک سوار اتومبیلش شد و به راهش ادامه داد
......
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما از
پاره آجر یا سنگ استفاده کنند ، خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می
زند ، اما بعضی وقت ها که ما گوش شنوا نداریم ، ممکن است اونهم بخاطر خودمان از
پاره آجر استفاده کند ....
بقول بزرگی خدا اول قبض جریمه می فرستد ،بعد اگه توجهی نکردی


|+| نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 
 
بالا